شمارهٔ ۶۷
یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتاببر لبم یاقوت لب در جام می لعل مذاب
هر چه مستظهر به تشریف حضورش گشتمیکنج من چون کلبة عطار کردی مستطاب
در خرامیدی به حسن و بذله در دادی به لطفتازه بنشستی و خوش از رخ برافکندی نقاب
آفتابی دیدمی بالای سرو سیم برخرمنی گل دیدمی در زیر کافوری حجاب
از حجاب چادر عفت چو بیرون آمدیهمچنان کاید برون از پردة شب آفتاب
در میان حله حوری دیدمی کز فرّ اودیده چون خفاش بی طاقت شدی از اضطراب
در دم انفاس شیرینش خواص روح راحدر گریبان عرق چینش نسیم مشک ناب
روی شهرآراش عکس آفتاب از بس شعاعزلف هم بالاش رشک سنبل از بس پیچ و تاب
غمزه مستش نهاده تیر ناوک در کمانکز نهیب زخم او کردی زمانه اجتناب
عاقبت قهر زمانه ظالمی را بر گماشتتا شد از بیداد او ملک وصال ما خراب
بخت حیران می کند در کار ما آهستگیچرخ سرگردان به خون جان ما دارد شتاب
این همه جور از رقیبان است و ظلم ظالمانفارغند اهل عقوبت در قیامت از ثواب
دانی از من ناشناسان را چه آتش در دل استزانکه هستم خاک پای نقد وقت بوتراب
از لب می گون او تا کرد محرومش فلکهر برآن نیت نزاری دوست می دارد شراب
خواب می گویی نزاری باز و گرنه در جهانهیچ کس را آفتاب آمد به شب در جای خواب
تا نباید راست بر گفتن مقامات وصالتشنه ام بر خواب بیداری چو تشنه بر سراب