گنج

شمارهٔ ۱۷۲

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان استدل تو را نتوان گفت دل که سندان است
اگر شکیب ندارد نیازمند وصالبدش مگو که مشتاق روی جانان است
اگر گدایی عاشق شود خجل مکنشبه سرزنش که اسیر ایاز سلطان است
هر آدمی که پری پیکری به دست نکردهنوز حاشا در پای گاه حیوان است
در آن وجود که از عشق جنبشی نبودبود معاینه چون صورتی که بی جان است
تورا عذاب شب گور هایل است و مراعذاب روز جدایی هزار چندان است
زباد رایحه ی شهرِ دوست می آیدمگر برید صبا هد هد سلیمان است
قیاس کن تو که فردوس مطلق است عراقمرا چه فایده چون دوست در قهستان است
گریز کردن از اصحاب غیر مصلحت استعلی الضروره اگر عزمشان به ایران است
به اتفاق رفیقان مشوش احوال اندنه هم نزاری و بس زین سفر پشیمان است