شمارهٔ ۳۷۲
الغیاث از جفت و طاق ابروانتدین و دل شد در سر آن هر دوانت
آخر از چشمان مستت چند نالمنیست ممکن مَخلَصم زان جادوانت
بی حیا بر خون من الله اکبرچون گواهی می دهند آن هندوانت
هر چه از سر پنجه ی سیمین بکردیباز می خواهند عذرش بازوانت
گر مرا پیرانه سر افتاد کاریتو مدارایی کن از بخت جوانت
آخر ای مسکین نزاری دین و دنیاهر دو شد در وصف خال نیکوانت
چون بگردانی زخود بیچاره آریهر چه از فطرت روان شد با روانت
هر کجا حالی حوالت شد نصیبتمی برد تقدیر عشق آن جا دوانت