شمارهٔ ۹۲۰
ما که دیوانگانِ مدهوشیمعشق از مردمان نمیپوشیم
گرچه با عشق برنمیآییمهم به نوعی که هست میکوشیم
در مقامات عشق میبازیمدر خرابات دُرد مینوشیم
بندهی شاهدانِ خوش چشمیمبل که هندویِ حلقه در گوشیم
هر که را دوست داشتیم بروهر زمانی زمانه بفروشیم
گاه بینندگانِ بیچشمیمکاه گویندگانِ خاموشیم
راه بیمنزل است و میپوییمبحر بیساحل است و میجوشیم
حرفِ دیوانگان بیار که ماسخنِ عاقلان بننیوشیم
چون نزاریِ مستِ لایعقلواله و بیقرار و بیهوشیم