گنج

شمارهٔ ۴۶۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یزد۸ بیت
هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزدنه همانا که ز آسیب بلا پرهیزد
عشق گویند بلایی ست حذر کن ز بلاپس رو عشق تو از پیش بلا نگریزد
عاشقم ، عاشقم ای یار ملامت چه کنی؟لا محال از عقب عشق ملامت خیزد
عشق بی زخم ملامت نبود من چه کنمچه کند عاشق و با عشق چه رنگ آمیزد
عشق چون دام بیندازد دانش چه زندمرغ زیرک نشنیدی که ز حلق آویزد
دلم از مهر تو خالی نشود جان عزیزنه که با جان دلم از مهر تو کین انگیزد
آه کز عشق تو سد عاشق بیچاره چو مندر فراق تو دل از دیده برون می ریزد
دی به نزدیک نزاری شده بودم مسکیندست برداشته بود از غم و بر سر می زد