شمارهٔ ۱۱۱۸
به مزدِ جان خود بر من ببخشایدمی در کلبه ی احزان ما آی
چه معنی دارد این نامهربانیبیا ای رشک مهر عالم آرای
بیا ای دیده را چون روشناییکه بر چشمِ جانبینت کنم جای
تن و جان و دل و دین صرف کردمدگر گر التماسی هست فرمای
چو شد مُلک وجودم از تو بلغاقمرا زین بیشتر بلغاق منمای
به جانت دوست میدارم به جانتکه بستان جانم و بر جان ببخشای
تو روحی و لبت آبِ حیات استمکاه از جان من در عمرم افزای
نیارم دامنت از دست دادنبه دستانِ رقیبِ بی سر و پای
مرا با این شکر نی چاشنی هستبرو گو مدّعی و ژاژ میخای
مکُش آخر نزاری را به زاریچنین بر خونِ ناحق دست مگشای
نمیترسی در روزِ مظالمبگیرم دامنت ای سرو بالای