شمارهٔ ۱۲۳
از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاستهر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست
در خمِ زلفِ بتی مانده باشد محبوسهم مگر بادِ صبا زو خبری آرد راست
اعتمادی نبود بر دلِ هر جاییِ منراست گویم که دل غافلِ نا پا برجاست
گر به انصاف رود داوریِ دیده و دلگنه دیدهء شوخ است که دل قیدِ بلاست
این دگر هست که مشّاطهء فطرت ز ازلنقشِ هر جنس به تقدیر چنان کرد که خواست
گر نمیخواست که مجنون شود آشفتهء عشقرویِ لیلی ز پی فتنه چرا میآراست
من خود از دستِ رقیبان شدهام دیوانهعاقلی کو که نه از عشق سرش پر سوداست
هر کجا بر سرِ کویی بنشستم عمدارستخیز آمد و طوفانِ ملامت برخاست
زاریی دارد و فریاد رسی میطلبدبر نزاری چه ملامت که رقیبش به قفاست