شمارهٔ ۱۲۲
ای بهشتی به بهشت آی که رضوان اینجاستتو ز جایِ دگرش میطلبی و آن اینجاست
هرگز افسرده نبردهست از این مطبخ بویجایِ دیگر طلبد غافل و بریان اینجاست
دردِ دیرینهء دل جایِ دگر نتوان بردقابلِ درد کدام است که درمان اینجاست
چند اثبات کنی معرفتِ دیو و پریمُهر بر لب نه و تن زن که سلیمان اینجاست
همه تن گوش شو و چشم دو بینی بر بندسخن از جان نتوان گفت چو جانان اینجاست
از پریشانیِ دورِ قمر ای خواجه حکیمچند گویی قمرِ، دور به برهان اینجاست
بر قمر دورِ پریشانی اگر دیدهستیورنه اینک قمر و زلفِ پریشان اینجاست
همه دشواریِ تو بر تو توان کرد آسانگر زخود بر شکنی کارِ تو آسان اینجاست
اگرش از پیِ این روز همی پروردیبذل کن وقت بر افشاندنِ جانهان اینجاست
گویِ عشق از همه عشّاق نزاری بربودهر که باور نکند مرکب و میدان اینجاست