شمارهٔ ۸۲۹
شبانه دوش که تنها به کنج خود بودمز هولِ صاعقه و بانگِ رعد نغنودم
ز بی دلی وز بی طاقتی بترسیدمز بی کسی وز بی هم دمی بفرسودم
ز ممکنات نبد یارِ دستِ من جز جامز کاینات جز آوازِ رعد نشنودم
سرم گران شد اگرچه دماغ بود سبکولی دماغ و سر از غّل و غش بپالودم
درین میانه به خاطر درآمد این که چراچنین شکسته دلم کی شکسته دل بودم
ز نورِ آینۀ خنب خانه شد روشنسبک به صیقلِ می زنگِ سینه بزدودم
به یادِ دوست که من هیچ نیستم همه اوستز جامِ عشق شراب شبانه پیمودم
به پایِ مردیِ لوح اللّهم نبد حاجتبه دست کاریِ خود مرده زنده بنمودم
به نورِ عکسِ قدح در سوادِ ظلمتِ شبز موجِ قلزِم طوفان خلاص شد زودم
زمانه منقلب احوالِ نا جوان مردیستز رنجِ او به همه عمر بر نیاسودم
دریغ عمر که بگذشت و یک نفس ایّامز روزگار نزاری نداشت خشنودم