شمارهٔ ۸۲۸
مرا که از تو میسّر نمی شود یک دمدمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم
خلاصه هر دم وقت است از حیات بلیدمی که بی تو رود آن نه دم بود که عدم
من آن نی ام که خلافِ محبّتِ تو کنماگر سرم برود در سرِ ثباتِ قدم
من از تو راحت و شادی طمع نمی دارمکه دوستی همه سرمایۀ غم است و الم
به اتّفاقِ ملاقات قانعم از توبه مدّتی که میسّر شود ز بیش وز کم
تو شاه بازی و اَولا به دست شاهانیوصال تو نبود لایقِ عبید و خدم
تو سر به سیم و زرِ سد خزینه درناریدهان تو نتوان کرد مشتبه به درم
قد ترا نتوان گفت سرو و هم نبودبه سرو بر گل و شفتالو و انار به هم
گمان نبرد کسی تا ندید چشم و لبتکه این دو مستِ ملیح اند رشکِ ترک و عجم
دم از نزاری تو بی تو بر نمی آیداز آن چنین نَفَسش آمده ست با یک دم