شمارهٔ ۱۴۰۵
آخر ای شمعِ روان پروانه ایچند سوزی خاطرِ دیوانه ای
گر چه ما بر شمعِ رویت سوختیمشمع را نگریزد از پروانه ای
هیچ نقصانی نباشد شمع راگر شبی روشن کند ویرانه ای
کی بود حاجت شبِ خلوت به شمعهر که را باشد چو تو همخانه ای
عقل بر شمعِ جمالِ رویِ توهمچو مدهوشی ست در کاشانه ای
جانِ من شد در خیالِ رویِ توهمچو آدم مبتلایِ دانه ای
جز مگر آنچ از تو می گویند نیستهر چه دیگر نیست جز افسانه ای
دورم از رویِ تو در عینِ هلاکجان نباشد زنده بی جانانه ای
خود نزاری کیست تا گویند از اودر میان عاقلان دیوانه ای
گردن افرازست و سرکش لیک نیستزلفِ جانان را گریز از شانه ای