شمارهٔ ۱۴۰۴
هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ایدر نظرش مصر دان هست چو ویرانه ای
خاصه که تو دل بری شنگِ جهانی که نیستدر صدفِ روزگار همچو تو دردانه ای
مطلعِ خورشید چیست رویِ تو دیدن صباحدولتِ آن کش بود همچو تو همخانه ای
شعله ی شمعِ رخت در دلم آتش فکندچیست به جز سوختن حاصلِ پروانه ای
لایقِ حضرت نی ام معترفم معترفتا چه کند عاقلی صحبتِ دیوانه ای
قدرِ تو نشناختم زان برمیدی ز منحیف بود آشنا بر درِ بیگانه ای
قصّه ی شیرین و گل حسنِ تو منسوخ کردچند توان گفت باز بیهده افسانه ای
غصّه ی دردِ فراق عرضه کنم پیشِ توگر بودم خلوتی با تو به گوشانه ای
جانِ نزاری به لب می رسد از عشقِ توچند کند احتمال پُر شده پیمانه ای