شمارهٔ ۱۴۰۳
ساقیِ مجلسِ صفا چارهٔ ما به چارهایچاره و بس که حالتی نیست جز این و چارهای
میر خمار هر چه شد تیره ز من زمان زمانمیکشد از سپاهِ غم بر سرِ من هزارهای
فایض میکده به ما دیر به دیر میرسدطیره شدهست در میان کرده ز ما کنارهای
راتبهمان نمیرسد مَشرِبهمان نمیدهداز من و روزگار من تیره شدهست پارهای
سوختهٔ صبوح را تاب رسیده بر جگرروزِ جزا مگر شود واسطهٔ کفارهای
حَیَّ علی الصَلات من قامتِ ساقیان بودزنده شوم چو بر شود بانگ به هر منارهای
زهد و ورع مگر نشد هم ره خوی و طبعِ مامختلفند راستی طالعِ هر ستارهای
محتسبِ فراخرو تنگدلی چه میکندحوصلهای فراختر بایدش از غرارهای
بیش مگو نزاریا از حرکاتِ ناقصیلاشه خری کجا رسد در عقبِ سوارهای
میخورد و خورنده را میکند احتساب و حدّمیزندش که که بر دلش بادزده کنارهای
هرزهسگانِ بدگمان غیبتِ ما چه میکنندباز بگوی ساقیا چارهٔ ما به چارهای