گنج

شمارهٔ ۱۴۰۶

دیده‌ای در عشق چون مجنون دگر دیوانه‌ایهان بیا بنگر مرا آشفته بر جانانه‌ای
وحشیی بینی ملولی، سرگرانی، دل‌سبکترک مردم کرده و خو کرده در ویرانه‌ای
ممتحن بی‌خویشتن، غم‌خواره‌ای، بیچاره‌ایبی‌دلی، شوریده‌ای، بی‌حاصلی، دیوانه‌ای
عاشقی، بی‌طاقتی، محنت‌کشی، تیز‌آتشیجان‌سپاری، بی‌قراری، خودکشی، پروانه‌ای
رازداری، محرمی، با دردمندان همدمیمفلسی، غم‌‌مونسی، با نیستی هم‌خانه‌ای
پاک‌بازی، دین براندازی، مصفّا سینه‌ایدُردنوشی، واله‌ای، از خویشتن بیگانه‌ای
رفته با هر شاهدی، ببریده از هر زاهدیفارغ از هر دعوی‌ای، ایمن ز هر خرمانه‌ای
پاک‌سوزان را ندیدستی بیا اینک ببینتا بود در خرمنِ ما صد چو مجنون دانه‌ای
گر به چشمِ عقل بینی، پنبه در گوش آگنینشنوی بیهوده از هر جاهلی افسانه‌ای
تا لبِ خاک ار نخواهی باده پیمودن دمیچون نزاری کف نداری خالی از پیمانه‌ای
دامن از دنیی و دین در پای کش بی‌عذر و سردر میانِ عارفان نه از پیِ شکرانه‌ای