شمارهٔ ۳۷۰
یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمتچند به زاری و شفاعت بر خویش خوانمت
روزی اگر قدم به بیغولهٔ بنده در نهیجان و دلی به صدق در هر قدمی فشانمت
هر چه خلایقند اگر قصد کنند مجتمعبا همه دیده وا نهم وز همه وا ستانمت
این همه لاف می زنم بو که ز در نرانی اماین همه جهد میکنم بو که به خود رسانمت
شرح جمال و لطف تو خانه به خانه می کنمبر همه خلق جز چنین جلوه نمی توانمت
با دل خام گفتم ای سوخته دل چو خون شدیباش که قطره قطره از دیده برون چکانمت
یک دو سه هفته ی دگر در پس پرده صبر کنتا چو کشنده ی منی نیک بپرورانمت
هاتف عشق گفت هان خشم مکن نزاریادل شد و گر نُطُق زنی از همه وارهانمت