شمارهٔ ۸۳۴
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدمدیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
من بر دریچۀ دل بس گوشِ جان نهادمبی حد سخن شنیدم امّا دو لب ندیدم
ای ساقیِ گزیده مانندت این دو دیدهاند عجبم نیابد ، اندر عرب ندیدم
گویند سوزِ آتش باشد نصیب کافرمحروق از آتش تو جز بولهب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمتجز لطفِ بی حدِ تو او را سبب ندیدم
هم شمس و هم قمر تو هم نور و هم بصر توای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
هیهات ای نزاری فضل و ادب رها کنتا تو ادب بجستی در تو ادب ندیدم