گنج

شمارهٔ ۷۱۲

به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروشبه من ندای فقروا الی الله آمد دوش
که ای به چاه طبیعت چنان درافتادهکه تخت یوسف جان کرده ای چنین فرموش
چرا چنین به خیالات گشته ای مشغولچرا چنین به محالات داده ای دل و هوش
بسوختند چو عودت هزار بار ای خامبر آتش آخر از آن سوختن یکی بر جوش
تویی حجاب تو از پیش خویشتن برخیزبکوش تا به در آیی ز بود خویش بکوش
نشسته بر سر گنجی نگاه دار از دزدجمال شاهد و اسرار ما ز خلق بپوش
زبان چشم نگه دار تا غلط نکنیز عکس پرتو ما در مشور و در مخروش
اگرچه طاقت این می نیاورد دریاز دست ساقی ما جرعه جرعه می کن‌ نوش
همین که در نظر آییم چشم بر هم نِههمین که در کلمات آمدیم بگشا گوش
نزاریا بشنو نکته ای اگر خواهیکه راز با تو بماند زبان گفت و خموش