شمارهٔ ۶۷۴
مرا گر عقل گوید متّقی باشنیارم بود با رندانِ اوباش
وگر ناگاه عشق از در درآیدکند خالی مقام از عقل و ای کاش
رقیبم گو ترش منشین مکن شورکه من مجروحم و یارم نمک پاش
سزد گر دیدۀ افعی نخاریبه طعنه سینۀ عشّاق مخراش
مرا باری اگرچه می گزایدنمی ترسد ز تابِ زلفِ جَمّاش
تو با ما گر به صلحی گر به جنگیتو دانی نیست ما را با تو پرخاش
نزاری دم به دم می سوز خوش باشنمی گویم چو خام افسرده می باش
ولیکن رازِ ما پوشیده می دارمکن اسرارِ پنهانی مکن فاش
مده ره دزد را بر گنج سلطانمحبّت خانه خالی کن ز اوباش