شمارهٔ ۶۷۵
جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باشای دلِ شیفته مردانه شکیبا می باش
با تو گر چون سرطان کژ رود ایّام چه باکتو به اخلاص کمر بسته چو جوزا می باش
نیست آسایشت از سایۀ دیوارِ کسیهم چو خورشید سفر می کن و تنها می باش
تا توانی چو صدف دُرِ ثمین می پرورپس پذیرندۀ هر جنس چو دریا می باش
نقد را باش و گر چون دگران موقوفیبنشین منتظرِ وعدۀ فردا می باش
نامِ نیکو نتوان کرد توقّع در عشقهم چنین گو درِ تشنیع و جدل وا می باش
لافِ تسلیم زدی صورت و معنی بگذارمددت دوست بود فارغ از اعدا می باش
تا همه روی به رویِ تو کند مطلق دوستراست چون آینه یک روی و مُصفّا می باش
عشق در گوشِ دلم گفت نزاری تا کیبرشکن بر خود اگر مردی و با ما می باش
عاقلان با تو اگر در من و ما بوش کنندتو چه می خواهی ازین دَمدمه شیدا می باش