گنج

شمارهٔ ۲۵۸

صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوستچنان نمود مثالم که خود معاینه اوست
خیال بین که مرا بر خیال می‌‌داردمن آن نی‌ام که بدانستمی خیال از دوست
چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ مننه عقل ماند و نه هوش و نه مغز ماند و نه پوست
درین میانه شنیدم که گفت با ما باشز خویشتن به درآ آخر این چه عادت و خوست
نگفته‌ایم که از هر چه غیرِ ما باز آیبه دستِ وسوسه دادن زمامِ دل نه نکوست
جحیم وسوسهء شیطن است پس ز جحیمببر کآخر کم‌تر عطایِ ما مینوست
به دفع شیطنه لا حول گوی و لا قوّهبه غیر الّا بالله دگر چه راه و چه روست
نزاریا همه از بهرِ ما و با ما گویسخن سرای که از ما نگفت بی‌هده گوست