گنج

شمارهٔ ۲۵۹

بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوستکه قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست
به هر چه در نگرم رویِ دوست می‌بینممگر به دیده درون است، بل‌که دیده خود اوست
نسیمِ دوست رساند به من صبا هر شبحیاتِ جانم از آن خوش نسیمِ عنبربوست
دلم ز شوقِ تو یک تاست در وفاداریولیک قامتم از محنتِ فراق دو توست
به گل نگه نکند باز بلبلِ عاشقز پرده گر به درآید بتم چو غنچه ز پوست
چرا ز خویِ بدش سرزنش کنند مرابتی بدان همه خوبی چه باشد ار بدخوست
عذابِ شیفتگان نیز مصلحت‌بین استکه بی‌غرض نبود سرزنش ز دشمن و دوست
به هیچ وجه ندارم سرِ نصیحتِ خلقملامتِ دلِ عشّاق نیز بیهُده‌گوست
ز مردمان چه حکایت کنم به ناواجبکه هر چه بر دل و جانِ نزاری است، ازوست