شمارهٔ ۸۱۷
دریغ کز نظرِ دوستان بیفتادمبه هرزه عمرِ گرامی به باد بر دادم
درین عذاب که بر من عدو ببخشایدکسی نمی رسد از دوستان به فریادم
خلافِ عقل بود گر نگویمش که چه بادبر آن زمان که من از مادرِ جهان زادم
ببرد در گل و خاکم زمانه تا گردنچو سرو لاف چرا می زند که آزادم
جهانِ خرّم و ایّامِ عیش باز آمدتو را از آن چه خبر گر کشد به بی دادم
به هر چمن که رسیدم ز خارِ مژگانمز رشکِ بلبل و گل خون ز چشم بگشادم
به زیرِ سایۀ طوبا نشسته ام چه عجبگر التفات نباشد به سرو و شمشادم
نه برگِ آن که نظر بر جمالِ او فکنمنه رویِ آن که لبِ سبزه دل کند شادم
چو غم پرست شدم دل ز عیش بر کندمچو خو پذیر شدم دل به جور بنهادم
هوایِ مطرب و سودایِ باده و غربتز سر برفت چو نامِ نزاری از یادم