شمارهٔ ۹۷۸
گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدنجان پیش کشم تا به کی از جور کشیدن
طاقت برسیدهست ز طوفانِ فراقمفریاد ز من وز تو به فریاد رسیدن
بر من چه ملامت اگرم طاقتِ آن نیستکز کوی تو باید به سفر راه بریدن
گویند که چون یارِ تو بسیار توان یافتآری همه جا هست بباید طلبیدن
سهل است بریدن سرِ عشّاق به شمشیرلیکن نتوانند ز احباب بریدن
رویی دگرم نیست به جز راه سپردنکاری دگرم نیست به جز دست گزیدن
خون خوردن و جان کندن و دلسوخته بودنسهل است بر امیدِ ملاقات تو دیدن
بیروی تو آرام نمیبودم و اکنونخرسندم از آوازهی نامِ تو شنیدن
خوش باش نزاری که ز عشّاق خوش آیدنالیدن و بر دل زدن و جامه دریدن
چون بیدل و بیهوشی اگر می نخوری بهآتش به همه حال برآید ز دمیدن