شمارهٔ ۹۷۹
مرا ز دیده چه حاصل مگر به رویِتو دیدنمرا چه فایده از دل مگر ز جز تو بریدن
مرا ز کفر وز دین بس من و غمِ تو ازین پسنه لایق است به هر کس محبّتِ تو گُزیدن
وجود تا نسپارد محلِ راز نداردهواپرست نیارد به صحبتِ تو رسیدن
ترا به جز تو نداند که عقل خیره بماندکدام دیده تواند به رویِ تو نگریدن
هدایتِ تو بر آنم کزین برآرد و زانمبه خویشتن نتوانم ز خویشتن برهیدن
دلا حجابِ کدورت مپوش در سرِ صورتکزین قفس به ضرورت ببایدت بپریدن
به جز بهانه ندانی به جز فسانه نخوانیچه سود چون نتوانی حدیثِ عشق شنیدن
اگر نه منکر راهی چرا حریصِ گناهیز حد گذشت نخواهی عنانِ فسق کشیدن
مگر که توبه پذیرد منزّهی که نمیردچو مرگ پای بگیرد چه سود دست گزیدن
ز جهل مست و خرابی هنوز مولعِ خوابیچنین نجات نیابی ببایدت طلبیدن
چو آن کمال نداری که سر به عجز درآریشرابِ شوق نزاری نه کارِ توست چشیدن
چو زخمِ خار تحمّل نمیکنی ز پیِ گلمکن خروش چو بلبل میاز دست به چیدن