شمارهٔ ۹۸۰
چه خوش باشد پس از هجران کشیدنملاقاتِ عزیزان بازدیدن
نباید شد به غربت تا نبایدسرِ دست از پشیمانی گزیدن
شرابِ تلخِ هجران ناگوارستولی ناچار میباید چشیدن
دلی دارم که بیآرامِ جانمنمییارد زمانی آرمیدن
دمی ساکن نمیگردد که در برندارد هیچ کاری جز تپیدن
بلایِ عشق بس مبرم قضاییستبه خیره با قضا نتوان چخیدن
ندارم راه ورویِ دیگر الّااجازت خواستن، رجعت گزیدن
نمیدانم که خواهد بهرِ اللهدمی در کوزه بختم دمیدن
نمیدانم به چشمِ استمالتکه خواهد جانب ما بنگریدن
نزاری خوب رویان در کمیناندامید از ایمنی باید بریدن
همان بیغولهی عزلت گرفتنهمان بنشستن و دم در کشیدن