شمارهٔ ۹۶۵
نمیتوان دل یاری زخود بیازردننه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن
میان این دو دلم نیست حاصلی دیگرمگر مناظره ای کردن و غمی خوردن
مگر به چاره بر لب کشند جان مرابه هیچ وجه دگر نیست چاره یی کردن
مشنع متعضب مگر نمی داندکه صبغت الله نتوان به حیله بستردن
به لا نسلّم چیزی مسلّمت نشودچه سود آیت باطل به حجت آوردن
ترا به عقل و گرعقل را به تو چون استکدام یک به دگر واجب است بسپردن
نه مرغ دانه ی دنیایم ای خطا بینانچه حاصل است شما را ز دام گستردن
من از مشیمه ی فطرت وجود یافته امبه هرزه دایه ی عشقم نخواست پروردن
چه سود سنگ ملامت زدن نزاری راکه مانده در گل عشقم ز پای تا گردن