گنج

شمارهٔ ۹۶۶

تا نگویی تو ندانم که چه باید کردنهر چه گویی بنهم حکم قضا را گردن
به تو دادیم همه جان و جهان و دل و دینجان به نوباوه نشاید سوی جانان بردن
ای همه شادی جان ها به جمال رخ توغم بیهوده از این پس نتوانم خوردن
روی در روی جمال تو کنم بی من و ماحق تسلیم چه باشد به محق بسپردن
من دگر در خودی خود نتوانم پیوستخارج عقل بود دشمن جان پروردن
ترک دل داری و دل دوستی خود کردیمتا نباید دلی از بهر دلی ازردن
با تو دارم همه الا به تو ام رویی نیستفطرت است این نتوانم متبدل کردن
نتوانم رقم دوستی از لوح ازلبه خیالات ز آیینه ی جان بستردن
وقت بخشایش اگر دست نزاری گیریدولت آن است که در پای تو باید مردن