گنج

شمارهٔ ۳۱۶

جام می پر کن که جز جام می ام انجام نیستتا به کام او شوم کاین کار جز با گام نیست
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستم کنیزان که در هجر دل آرامم مرا آرام نیست
دی به سردی رفت و فردا خود ندانم چون کنمعاشقی ورزیم و به زین در جهان خود کام نیست
دام واره ی جسم را دامی نهاده بر رهیمای نزاری کیست آن کو بسته ی این دام نیست