شمارهٔ ۷۰۹
سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوشماهی که به یک غمزه ببرد از دل ما هوش
برجستم و گفتم که به بر در کشم او راگفتا نه کنار است و نه بوس است و نه آغوش
از ما چه خطا رفت وفای تو همین بودای عهد خود و عهدهء ما کرده فراموش
درپای وی افتادم و گفتم که زمانیبنشین به سرم تا بنشیند دلم از جوش
برخاست چو بنشست قیامت ز وجودمآهسته به من گفت که ساکن شو و مخروش
وآن گه به سوی دست کسی کرد اشارتگفتا چه درو می نگری باده بدو نوش
بر باده یکی شیشه برون کرد که در حالخلوتگه من کلبه عطار شد از بوش
گفتم رمضان گفت که امشب شب قدر ستبستان و مکن خرخشه آغاز و سبک نوش
تو تشنه دیرینه و من ساقی مجلسعیدی به از این عذر مگو بیهده خاموش
آرام دلم حاضر و دولت شده ناظربر طاعت و عصیان و بد و نیک زدم دوش
گه نار برش بردم و گه سیب زنخدانگه مَی ز لبش خوردم و گه خَوی ز بنا گوش
او ایمن از آسیب رقیبان خوش و خندانمن بی خبر از هر دو جهان واله و مدهوش
کس چون تو شبی روز نکرده ست نزاریور با تو کسی گفت که کرده ست تو منیوش