شمارهٔ ۷۱۰
ای دل از گردش ایام مخالف مخروشبا قضایی که ز تدبیر برون است مکوش
غم بگذشته و اندیشه ی آینده هباستحال دریاب و مخور بیهُده اندوه می نوش
دوش بگذشت و مبر رنج که نو باز آرینتوان ساختن امروز ز سرمایه ی دوش
من اگر می نخورم ور بخورم هر دو یکی ستبا من شیفته نه عقل بماندست و نه هوش
صبر نیک است ولیکن ننشیند والهپند خوب است ولیکن ننیوشد مدهوش
رنگ چون گیرم و چون توبه به تزویر کنممن نه آنم که مزوَّز خرم از زرق فروش
من ز تصنیف معاند متغیر نشومهم مگر باز برد هرزه سوی هرزه نیوش
تا مصفا نشود مرد نباشد صوفیتو که اسما ز مُسما نشناختی خاموش
گر به صوف است و صفا کیست که او صوفی نیستکار خام است مگر پخته شوی پاک به جوش
آیت توبه ز مبدای ازل خوانده امهرچه خود وقت درآید به من آیند سروش
وای از دست نزاری که سبک بار چنینبرگرفت از سر اسرار نهانی سرپوش
هر زمانم نگریده ست به عین الله چشمدم به دم می رسدم بانگ انالحق در گوش