شمارهٔ ۱۰۱۹
کو شیفته ای کجاست چون منبر باد فراق داده خزمن
بگذاشته جان و تن معطلبی جان چه کنم کجا برم تن
بی جان چه کند سفر ، مجوییدچیزی که کسی نیافت از من
در کوره ی آتش جدایینی من که چو موم گردد آهن
با دل گفتم که پرده رازیکباره ز روی بر میفکن
گفت این چه حکایت است رفتممن هم چو تو نیستم تو جان کن
من گرد دهان دوست گردمنی هم جو توام به کام دشمن
می گرد به گرد سر چو گردناز طوق وفا کشید گردن
ای نور دو دیده ی نزاریبی روی تو نیست دیده روشن
فریاد رسم ز هجر فریادمگذار چنینم آخر ای جَن