شمارهٔ ۵۳۸
یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتندبرشکستند از وفاداری و باد انگاشتند
حق حرمت حق عزت حق نان حق نمکجمله ناحق بود پنداری همه بگذاشتند
خود وفا در اصل گویی بود معدوم الوجودبر صحیفه چرخ این صورت مگر بگذاشتند
تا مرا سرسبز می دیدند در بستان جاهچون کدو در دوستی گردن همی افراشتند
تا خزان طالعم شد از نحوست برگ ریزروی همچون باد شبگیری ز من برگاشتند
کی بود در استحالت استقامت لاجرمپس محقق شد که مبطل را محق پنداشتند
دانه امیدشان در خوید و خرمن بر ندادزان که با ما تخم عهد بی وفایی کاشتند
از سر حسرت نزاری همچنین می گوی بازیاد یارانی که که با ما عهد یاری داشتند