شمارهٔ ۵۳۷
مکر و تزویر به هم در بستندبه ستم توبه ما بشکستند
من به اسلام ندارم ایماناگر این قوم مسلمان هستند
تا ببرند سر توبه ی منگردنی چند به هم بر بستند
گردن شیر ژیان زیر کنندکه قوی سرکش و بالادستند
نه همین قوم زمستان در کویاز بس افراط و ورع می جستند
عیب شوریده سران می جستنددل صاحب نظران می خستند
همه در جهل چو عالی علم اندگر به معنی چو مقصر پستند
خویش را محتسبی ساخته اندروز هشیار و همه شب مستند
گر در آیند به بت خانه عشقچو نزاری همه بت بپرستند
رند و زاهد همه یکسان بینندعارفانی که ز خود وارستند