شمارهٔ ۴۴۷
مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کردکه رند را به ستم توبه باز نتوان کرد
من آن نیاز کنم در شبی به می خوردنکه در نماز به عمر دراز نتوان کرد
کجا فسرده دلان را سماع ذوق دهدچو سوز سینه نباشد نیاز نتوان کرد
شدم به مسجد و گفتم نماز بگزارمکه هم به کُل در طاعت فراز نتوان کرد
خیال دوست به من گفت روی برگردانکه در دو قبله به یک دل نماز نتوان کرد
ملالت از عقبِ عاشقان کنند ولیز پیش حکیم ازل احتراز نتوان کرد
بهشت نسیه نمی بایدم به طاعت نقدکه این معامله با اهل راز نتوان کرد
به زعم مدعیان ، عیش تازه خواهم داشتکه خوز هم دم دیرینه باز نتوان کرد
فدای دوست کند جان نزاری و محمودچه جان بود که فدای ایاز نتوان کرد