شمارهٔ ۴۴۸
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکردصبر از این بیش که من میکنم، ایوب نکرد
این ملامت که من از هجر تو با خود کردمدر فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد
قلم از جور تو بر حرفِ غمی ننهادمکِم خیال تو سیهروی چو مکتوب نکرد
ساغری می که به من داد به یاد لب توکه ز بس گریه کنارم می مقلوب نکرد
آخر ای دیده! حجاب از من مسکین چه کنی؟در مثل خوب نگویند که «ناخوب نکرد»
روی من آینه از آهن چینی پندارروی زیبا کسی از آینه محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آن که مرا دشمن بودکرد بر درد دلم رحمت و محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عشقپای ننهاد که سر در سر مطلوب نکرد
سَر ز بیداد نزاری چه کشی؟ تن در دِهکو دلی کز ستم عشق لگدکوب نکرد