شمارهٔ ۴۴۹
هرکه را درد عشق داغ نکردنبوَد مرد اگرچه باشد مرد
مردِ مرد آن گهی ببوَد که عشقاز وجودش همی برآرد گرد
عشق با سوز و درد می آید[پیش] با جوش و بوش و بردابرد
هیچ افسرده را نباشد سوزهیچ آسوده را نباشد درد
سوزناکان به دوست مشغولندنه چو افسردگان به خواب و به خورد
متناسب نکرد هیچ بصیرنفس سوزناک با دم سرد
عشق و معشوق و عاشق صادقهر سه چون جمع گشت باشد فرد
عقل پوشیده بُد نزاری راعشقش از پرده با میان آورد