گنج

شمارهٔ ۲۲۱

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ست۹ بیت
قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرستدیده نهادی به صبر ، دوست بدادی ز دست
بس که بسر برزدی دست به حسرت ولیکسود ندارد دریغ ، صید چو از دام رست
سینه ی مجروح را وصل چو مرهم نهادضربتِ پیکان هجر ، باز جراحت بخست
رغبت دنیا مکن ؛ دوست بدنیا مدههرکه ثباتیش هست دل بجهان در نبست
دور زمانت اگر تا بفلک برکشدهم کُنَدَت عاقبت زیرِ گِل این خاک پست
یکدم اگر یافتی کُنجی و اهل دلیحاصل آن یکدم است ، هرچه در ایٌام هست
بی هنر عیب جوی ، غیبت ما گو بگویکِی بملامت رود مهر که در دل نشست
روز قیامت بهوش ، باز نیاید هنوزهرکه به حلقش رسد جرعه ی جام الست
چاشنی ای یافته ست بی سببی نیست همموجب شیرینی است ، شور نزاری مست