گنج

شمارهٔ ۷۴۰

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ارعشق۱۱ بیت
دبدبه ای می زنند بر سر بازار عشقهم سر جان می دهند کیست خریدار عشق
خود نبود آدمی بلکه جمادی بودهر که به جان و به دل نیست گرفتار عشق
قصه ی آن شیخ پیر کز پی هفتاد سالخمر بخورد و میان بست به زنار عشق
گر نشنیدی برو باز طلب تا کنندبر تو به مرموز حل دفتر عطار عشق
زلف چلیپا صفت گر بنماید ز دوردختر ترسا به رمز صورت اسرار عشق
راست چو آن پیر مست با تو نماید تو رادر نظر خلق فاش بر سر بازار عشق
سر اناالحق نبود در خور هر پنبه بزلایق حلاج بود مرتبه ی دار عشق
طالب لیلی شدند زمره ی عهد و وفابر در مجنون زدند حلقه به مسمار عشق
عاشق دیوانه را می رسد آشفتگیزان که نیارند کرد عقل و خرد کار عشق
نیست دگر احتمال کار نزاری زارخاصه نزاری چو او چند کشد بار عشق
بلبل مسکین به درد از گل بد عهد و بازدر سر او خار خار می فکند خار عشق