شمارهٔ ۱۲۵۳
خوشا که موسمِ گل بامداد برخیزیبه باغ باده خوریّ و ز خلق بگریزی
برو به روز جوانی جهان پیر بخورکه آن به است که با روزگار نستیزی
ازین نصیحت بیهودهای فقیه تراچه حاصل است که روغن به ریگ میریزی
تو نیز هم مکن از عشق احتراز که ذوقنباشدت مگر از خویشتن بپرهیزی
ولی ترا نبود بخت آن که از سرِ شوقبه دام زلف کمند افکنی برآویزی
هنوز نقد تمنای دوستیابی بازپس از قیامت اگر خاک من بپرویزی
زمانه خاک تو هم عاقبت به پرویزنفرو گذارد اگر ماورای پرویزی
حیل مکن که براق اجل عنان تراچو باد گیرد اگر خود به سیر شبدیزی
برو دلت به کسی ده ز خویشتن به درآیبه هرزه چند نشینی و چند برخیزی
نزاریا چه بلایی به گوشه ای بنشینکه عاقبت ز میان فتنهی برانگیزی
گرین سخن که تو داری برون دهی خونتبه گردنِ تو مگر نکته درهم آمیزی