گنج

شمارهٔ ۱۲۵۴

اگر چه سوخته‌ام در بلای عشق بسیبه عمر خود دل ازین سان نداده‌ام به کسی
چه جان بکندم تا گوهری به دست آرمکه خاطرم متعلّق نمی‌شود به خسی
نهان ز خلق نیارم به هیچ کوی گذشتچنان که گویی بر پای بسته‌ام جرسی
مرا ملامت مردم درین بلا انداختکه از ملامت مردم بتر شدم به بسی
گرم به تیغ زنند از شکر نپرهیزمدرین روش نتوان بود کمتر از مگسی
خطا چه گونه توان رفت، در طریقت عشقبه روز محتسبی ناظر و به شب عسسی
در آن وجود که سلطان عشق منزل کردمجال نیست که در سر بماندش هوسی
به زور و زر که ندارم چه چاره خواهد رفتمگر به زاری وزین بیش نیست دسترسی
نزاریا به جفا دل بنه که نتوان رفتبه خشم از آن که میسر نمی‌شود نفسی