شمارهٔ ۱۲۵۵
به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسیز هر چه در همه آفاق هست همنفسی
ز عشق دیر خبر یافتیم واویلاکه روزگار به سر بردهایم در هوسی
به باغ قیمت گل بلبل آن گهی داندکه مدتی بکشد بار هجر در قفسی
چو چشم شوخ دلم در سر نظر میکردبه مصلحت شدم از پیش خلق باز پسی
خیالِ روی تو اندر نظر که را طاقتکه من بدیدمش آشفتهتر شدم به بسی
اگر به تیغ زدی در حضور دوست رقیبچنان بدم به تحیر که در عسل مگسی
نه برگ خلوت و نه روی در میان بودننه چاره دگر الّا سفر نه دسترسی
به غصّه میروم و این بتر که قصّه خویشنمیتوانم گفت از مصاحبان به کسی
به آب سر نتوان دفع کرد آتش دلوگرنه میرود اینک ز چشم من ارسی
نزاریا به که نالی چو دوستان فریادنمیرسند و ندارد فراق وابرسی
توانگرانِ بیاسوده در کجاوه نازچه غم خورند که فریاد میکند جرسی