شمارهٔ ۹
نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما رانه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا
نه دلی که می پذیرد ز مصاحبان نصیحتنه سری که بر در آرد به سکونت مدارا
نه به مردمی پیامی نه به دوستی سلامینظری به حال یاران به از این کنند یارا
نه عنایتی به حالم نه حکایتی به وصلتنه تو را به لطف یاری نه مرا به گفت یارا
نه به کیسه سیم دارم نه به عقل هنگ و سنگیتو بری چو سیم داری و دلی چو سنگ خارا
چو غزال غمزه ای کن به سگان کویت ای جاناثری ز مهربانی نبود دل شما را
به کرشمه ای و غمزی به اشارتی و رمزیچه شود به دست کردن دل بی دلی نگارا
نظری و التفاتی ز تو انتظار دارمقَدَری موافقت کن به ستیزه ی قضا را
ز سر بزرگ واری نه ز روی خرده بینیچه شود که بر نزاری گذری کنی خدا را