شمارهٔ ۷۴۴
زلالِ خضر و شبِ خلوت و حریفِ موافقوَ اِن یَکاد بخوان دفعِ چشم زخمِ منافق
شبی که رشک برو روز عید برد و عجب اینکه شد زمانه مغنّیِ وقت و بخت موافق
چو عشق داد پناهت به بادبانِ عنایتز راهِ مرتبه بر سدره کش طنابِ سرادق
ز من مدارید ای عاقلان به خیر توقّعاگر خلافِ خرد می کنم که مستم و عاشق
کسی که خورد ز خُم خانۀ محبّتِ او میبه خویش باز نیاید به حکمِ فطرتِ سابق
به عشق هیچ تعلّق نداشت قصّۀ رامینبه عقل نیز چه نسبت کند فسانۀ وامق
چه التفات به حالاتِ مستحیلِ محق راکه از زمان و مکان فارغ اند اهلِ حقایق
محیط بر لکِ پایم نمی رسد به مراتبغدیر دنیی و آن گه من و غریقِ علایق
ز کاینات من و خرقه ای و کُنجی و آبیکه داغ کرد چو آتش به عکس رنگِ شقایق
بخوان وَ مِن ثُمُراتِ النَّخیلِ و الاّعناب ازکتابِ مُنزَل کآورد مصطفی به خلایق
به حکم تُتٌخِدُون شیره می ستانم از اعنابهمیشه مستم و با آیتِ صحیح و موافق
درست و راست بیان می کنم و حَمداً للهِچو راویانِ منافق نه کاذبیم و نه سارق
بر اختلافِ تصرّف کنندگان چه معوَّلاگر مجالِ قبول است بس روایتِ صادق
نزاریا گهرِ عقل در خلابِ جهالتبه حسبِ حالِ تو چون در خور آمده است و چه لایق
مکوش با متعصّب که در حجاب بماندهبه حجّتِ تو برون ناید از مضیقِ عوایق