شمارهٔ ۷۴۳
ای خطبۀ سعادتِ کلّی به نامِ عشقوی آفتابِ عالمِ هستی نظامِ عشق
در عشقم از سیاستِ سلطان نهیب نیستسلطان چه کس بود که نباشد غلامِ عشق
کس را به دستِ عقل میسّر نمی شودپایِ دلِ ضعیف گشادن ز دامِ عشق
صاحب خرد بسا که جگر خورد و در نیافتچون و چرا و کو و کجا و کدامِ عشق
استادِ کاملان همه عشق است و علم و عقلهستند در تمامیِ خود ناتمامِ عشق
دیوانگان که مست الستند همچنانمستی کنند بعد قیامت ز جام عشق
مجنون که جرعه ای به مذاقش رسیده بودمست همیشگی شد و مست مدام عشق
ما نیز هم ز جمله ی مستان عاشقیمبی نام و ننگ بی سر و سامان به کام عشق
مادر به نام و ننگ بپرورد و شیر داداستاد کار گشت نزاری به کام عشق