گنج

شمارهٔ ۵۸۹

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ید۱۱ بیت
خیز و به یرغو بده زود ایاغِ نبیدهین که ز اردویِ باغ ایل چیِ گل رسید
سبزه به اشجار بر حلّۀ اخضر فکندلاله به کُهسار در چادرِ اطلس کشید
خاک مثالِ هوا غالیه فرسای گشتباد گریبانِ گل تا بُنِ دامن درید
کلبۀ عطّار شد ساحتِ گیتی ز بسبویِ ریاحین که باز وقتِ سحر در دمید
چارصفت کرده ام وقتِ بهار اختیارشاهد و دیدارِ گل سایۀ بید و نبید
آن که ثباتیش هست در قدمِ ما برفتو آن که حیاتیش هست شیوۀ ما برگزید
فرقتِ احباب عیش می برد از طبعِ ماورنه که کرده ست فوت صحبتِ عیشِ رغید
آن که ز غفلت نداشت دامنِ عیش استواربس که ز جورِ فراق دست به دندان گزید
رنجِ شبِ گور برد آن که شبی روز کردوان که به شب برد باز روزِ قیامت گُزید
بویِ سلامی نداد بادِ قهستانِ ماورنه ز ما نامه برد مرغ کزان سو پرید
پیشِ حبیب ای صبا حالِ نزاری بگوغم که به رویش رسید خون که ز زخمش دوید