شمارهٔ ۱۳۸
هرگزت روزی هوای ما نخاستآخر این نامهربانی تا کجاست
ما به تو مشتاق و تو از ما ملولعاشق تنها به حسرت مبتلاست
دل به دل گویند ره دارد بلیچون حجاب از راه برخیزد رواست
لیک شخص ناتوان را نیز هماز پی پیوند جسمانی رجاست
جان اگر جان میفزاید طرفه نیستجسم باری در غم هجران بکاست
دوست کی دارد شکیبایی ز دوستمن نمیدانم که این طاقت که راست
سنگدل باشد به هرحالی صبورور نه در هجران جان مانع چراست
با دلی چون آبگینه راستیصابری کردن نه کار جنس ماست
یک دمه آسایش دیدار دوستپیش دانا آفرینش را بهاست
ای نزاری تا به کی از قیل و قالگفت و گو اندر ره وحدت خطاست
نام و ننگ و کفر و دین و هست و نیستهرچه غیر از دوست میخواهی هواست