شمارهٔ ۶۰۱
بویِ بهشت میدمد از بامِ نوبهارهان تا به سر بریم خوش ایّامِ نوبهار
خفتن حرام اگر هم چو عندلیبپیوندِ صبح دم نکنی شامِ نوبهار
باد صبا به وقتِ سحر میکند نثاربر فرقِ سبزه دِرهمِ بادامِ نوبهار
دستِ قضا ستیزۀ خورشید میکشدبر آسمان علاقۀ اَعلامِ نوبهار
خون است در پیالۀ لاله نه چیست پسلعلِ مذاب ریخته در جامِ نوبهار
سوسن نگر که بر طرفِ جوی میکشدباز از نیامِ نامیه صمصامِ نوبهار
گل بین که بر سرش ز پیِ دفعِ آفتاباز ابر سایهبان زده خیّامِ نوبهار
بلبل فراز منبرِ سرو آمده است تادر نشر خطبه تازه کند نامِ نوبهار
هم چون سهیل و زهره و شِعرا و مشتریآراستهست باغ به اَجرامِ نوبهار
عام است بر خلایقِ عالم چو صیتِ عدلکس بینصیب نیست ز انعامِ نوبهار
با این همه طراوت و لطف و جمال و حسنهم عاقبت فناست سرانجامِ نوبهار
تلخ است بر نزاریِ شوریده روزگارزهرِ فراقِ دوست در ایّامِ نوبهار
هر صبح دم سحاب ز لؤلؤیِ چشمِ منپر میکند چو بطنِ صدف کامِ نوبهار