شمارهٔ ۶۴۱
گر خدا دولت و بختم دهد و عمر درازدیده روشن کنم از خاک سر کوی تو باز
آستانت به تضرع ز خدا میخواهمکه نکرده ست کسی جز به نیاز این در باز
کس ندانم که در این ورطه مرا چاره کندمن و درگاه خداوند تعالی و نیاز
روی در روی تو میخواهم و کنجی همه عمربر همه خلق جهان کرده در انس فراز
من تعصب نکنم هرکه مرا عیب کندقول بدگوی یقینم که محال است و مجاز
آتش سوخته از خام نپرسید آریمنکر عشق ندارد خبر از عالم راز
جگرم خون شد از اندیشهٔ بی همنفسیمحرمی کو که بدو قصه توان کرد آغاز
بلبلان را بود آخر که بنالند به حالمن خود آن زهره ندارم که برآرم آواز
سر خود نیز همم نیست که از سایهٔ خودهستم از بیم گریزنده و چو تیهو از باز
دوش با دل ز پریشانی خود میگفتمتو بدین محتشم افکندهای از نعمت و ناز
گفت آری که نه همواره شب وصل بودروزکی چند صبوری کن و با هجر بساز
کس نیارد به حیل دامن تقدیر به کفدست تدبیر چه کوتاه نزاری چه دراز
میل مرغ از طرف دانه و غافل که قضابه سر دام بلا میبردش در پرواز