گنج

شمارهٔ ۹۴۷

باد بهار می وزد از طرف نهارجانای که فدای آن چنان باد چنین هزار جان
ساقی عیسوی نفس چند ز انتظار بستا به خلاف شرع و دین نوش کنیم بیار جان
جان من است جام می خضر من و مدام مندر طلب تو برمیان بسته ام استوار جان
لایق اگرچه نیستم عاشق صادقم بلیور نکنم نه صادقم در طلبت هزار جان
ای دل اگر چشیده ای جرعه ی شوق بایدتکرد چو کوهکن فدا بهر وفای یار جان
می خور و غم مخور جوی ، نیست جز این برون شویاز پی نازنین گلی رنج مبر مخار جان
منتظران نسیه را نیست ز نقد حاصلیصرف مکن نزاریا در سر انتظار جان