شمارهٔ ۹۴۸
بحر عشق است این و در وی موج بیم و جانگرنداری ترک جان باری سر خود گیر هان
عاشقان در قلزم عشقند و کشتی بر کنارتا که را بیرون برد موج هدایت از میان
طاقت موجی ندارد بد دل و از بس غروردر دماغ افکنده چندان باد همچون بادبان
دوستانش خوار بنمایند خود را و حقیرراز خود دارند از کوته نظر دایم نهان
سلطنت بگذشت کیخسرو جهان بدرود کردهرکس از حکمت نداند تا کجا رفت او چنان
مرد جانان دوست جان دشمن بود مالاکلامبایزیدی یا یزیدی هر دو بودن کی توان
موسی و چوب و شبان فرعون و چندان سلطنتتو ندانی لیک او را حکمتی باشد در آن
او تواند وانمود آثار صنع از سر غیبورنه هرگز کی توان دادن نشان از بی نشان
من نخواهم هرگز افکندن سپر از روی عجزگرچه هر کس در نزاری می کشد تیغ زبان
آتشی دارم که میسوزاندم ای خام طبعمن به دریای محبت غرقه ام تو بر کران